ساعت 5 است. کلئو فکر مي‌کند مريض است و دارد ميميرد. خيلي مي‌ترسد. شب قرار است نتيجه‌ي آزمايش را از دکترش بپرسد. ما تا ساعت 7 (يا در واقع 6:30) با او هستيم. در خيابان‌هاي پاريس، در کافه‌ها، تاکسي‌ها، مغازه‌ها ...


کلئو از 5 تا 7 دومين ساخته‌ي آنيس واردا، يکي از مهجورترين فيلم‌هاي دهه‌ي درخشان60 است. فيلم در همان دوره‌ي ژول‌و‌ژيم تروفو و سال گذشته در مارين باد آلن رنه و از نفس ‌افتاده‌ي گدار ساخته شد. ولي هيچگاه به اندازه‌ي اين فيلمها ديده نشد.


فيلم با صحنه‌ي فالگيري کلئو شروع مي‌شود. تنها صحنه‌ي رنگي فيلم. بارها از آنيس واردا سوال شده که چرا فقط اين صحنه در تمام فيلم رنگي است؟ او مي‌گويد: «اين صحنه‌ي ابتدايي يک افسانه‌ است. يک افسانه‌ي رنگي. که ما را به سمت بقيه‌ي فيلم مي‌کشاند. به سمت واقعيت. فيلم سياه و سفيد مي‌شود و ما 90 دقيقه از واقعيت را مي‌بينيم.»


همين صحنه‌ي ابتدايي فيلم بسياري از اطلاعات لازم را به ما مي‌دهد: کلئو يک خواننده‌ نسبتا با استعداد است، معشوقه‌اش او را خواننده کرده، دوست صميمي‌اش که زندگي‌اش را وقف کلئو کرده يک بيوه است. و از همه مهمتر اينکه کلئو مريض است. کلئو مي‌پرسد: «جديه، نه؟» کارت ديگري رو مي‌شود: يک اسکلت. کلئو جوابش را گرفته. او ميميرد. ولي فالگير تاکيد مي‌کند: «اين لزوما به معناي مرگ نيست. اين به معناي يک دگرگوني اساسي در کل زندگي و وجود توست.» در واقع اساسي‌ترين اتفاقي که در اين يک‌ساعت‌ونيم براي کلئو مي‌افتد همين تغيير و تحول اوست. سفر کلئو در اين يک‌ساعت‌ونيم يک سفر دروني‌ست. در نيمه‌ي اول فيلم کلئو را از ديد ديگران مي‌بينيم. دوستش، مردم توي خيابان، آهنگ‌سازش ... و آينه‌ها. کلئو عاشق آينه‌هاست. مدام خود را در آينه ورانداز مي‌کند. چه آينه‌ي مغازه‌ها، چه آن آينه‌ي کلئوپاترايي (مصري) توي تخت خانه‌اش. او توجهي به دنياي اطرافش ندارد. در همان اوايل فيلم وقتي کلئو مشغول امتحان کردن کلاه‌هاي مغازه است، در يکي از حيرت‌انگيزترين نماهاي فيلم، از درون آينه دسته‌اي از نظاميان را مي‌بينيم که با اسب وسط روز از خيابان عبور مي‌کنند. ولي کلئو غرق در خود است. حتي عبور اسب‌ها از وسط خيابان هم نمي‌توانند به خود جلب کنند.



در نيمه‌ي اول کلئو يک عروسک خودشيفته و لوس و بي‌توجه، يک موجود سطحي و خرافاتي است که فقط مي‌ترسد زيبايي و جواني‌اش را از دست بدهد. ولي از نيمه به بعد، بعد از اجراي آن ترانه، وقتي دوربين او را تنها در آن پس زمينه‌ي سياه در قاب مي‌گيرد و موسيقي اوج مي‌گيرد (انگار که ارکستري در ذهن او مي‌نوازد) نهايتا کلئو به انفجار مي‌رسد. ديگر نمي‌تواند آن وضع را تحمل کند. لباس سياه به‌تن مي‌کند (انگار آن پس‌زمينه‌ي سياه واقعا هجوم آورد و او را دربرگرفت)، کلاه‌گيس عروسکي‌اش را به کناري پرتاب مي‌کند و اينبار تنها به بيرون مي‌زند. و ديگر به خرافات دوستش هم بي‌توجه است. همينطور که بيرون مي‌رود آن موسيقي همچنان شنيده مي‌شود. اينکه فيلم در واقع يک سفر دروني‌ست اينجا به خوبي نمود دارد. صداي موسيقي انگار در ذهن کلئو است. و ما هم درون او هستيم. تا وقتي دسته‌ي کبوترها از مقابلش پر مي‌زنند و صداي موسيقي قطع مي‌شود. کلئو براي آخرين‌بار مقابل آينه‌اي مي‌ايستد و با خود مي‌گويد: «اين صورت عروسکي هميشگي. اين کلاه مسخره. من نمي‌تونم ترس‌هامو ببينم. هميشه فکر مي‌کنم همه من رو نگاه مي‌کنند، ولي من فقط خودمو نگاه مي‌کنم. ديگه به‌کلي خسته شدم.»


فيلم با استفاده ازتمهيدهاي بصري‌اش تجربه‌اي کاملا ذهني و سوبژکتيو را ايجاد مي‌کند. مثل استفاده از جامپ‌کات (از ويژگي‌هاي فيلم‌هاي موج‌نو که نمونه‌ي بارزش از نفس افتاده‌ي گدار‌ است) وقتي کلئو از پله‌هاي ساختمان فالگير پايين مي‌آيد. استفاده از جامپ‌کات در اينجا به‌خوبي تماشاگر در موقعيت  ذهني کلئو در آن لحظه قرار مي‌دهد. اين قطع‌هاي مکرر، حس نوعي تکه‌تکه‌شدن و فروپاشي ذهني را به تماشاگر القا مي‌کند. يا در صحنه‌اي که کلئو در حال دعوا با آهنگ‌سازش (که نقشش را آهنگ‌ساز واقعی خود فیلم بازی می‌کند) است، لحظه‌اي تصوير آهنگ‌ساز به تصوير کلئو ديزالو مي‌شود و اين حس را مي‌دهد که انگار او در ذهن کلئو مشغول حرف‌زدن است. يا وقتي کلئو در خيابان راه مي‌رود و مردم را ازديد او مي‌بينيم و همزمان تصويرهاي از دوستان و اطرافيانش را لابه‌لاي تصاوير مي‌بينيم. فيلم به لحاظ بصري شگفت‌انگيز است و موسيقي و فيلمبرداري و در کل تکنيک قوي، فيلم را به تجربه‌اي بسيار خاص و به‌يادماندني تبديل مي‌کند.



در طول فيلم آنقدر در پاريس مي‌چرخيم و خيابان‌ها و کوچه‌ها و کافه‌ها و مردم را مي‌بينيم که حس مي‌کنيم انگار اين فيلمي‌ست که براي نمايش پاريس ساخته‌اند. مثل يک فيلم توريستي. اينجا پاريس خودش يک شخصيت مهم است. آنيس واردا در اصل مستندساز بود و انگار اين فيلم هم در کنار همه‌ي چيزها مستندي‌ست درباره‌ي پاريس. همينطور يکي از ظرافت‌هايي که واردا در ساخت فيلم به‌خرج داده گذاشتن نماهايي‌ست با حضور ساعت‌ها که زمان را نشان مي‌دهند. و همه‌ي آن‌ها چه ساعت‌هاي توي خيابان و چه توي کافه‌ها زمان درست را نشان مي‌دهند. يکي از جالب‌ترين آنها صحنه‌اي‌ست که کلئو به همراه دوست بيوه‌اش در کافه نشسته و در آينه‌ي پشت سرش ساعت را مي‌بينيم  و تصوير ساعت در آينه به صورت معکوس هم باز زمان درست را نشان مي‌دهد.


کلئو در مسيري که از نيمه‌ي فيلم به بعد طي مي‌کند ديدش نسبت به همه‌چيز عوض مي‌شود. پيش دوستش مي‌رود و به‌ همراه او فيلم صامت کوتاهي را مي‌بينند که همين تغيير ديد آدم به زندگي را نشان مي‌دهد. مرد توي فيلم (که ژان لوک گدار نقشش را به شکل کمدين‌هاي دوران صامت بازي مي‌کند!) وقتي عينک سياه به‌چشم مي‌زند همه‌ي چيز را (حتي رنگ لباس‌ها و ماشين‌ها را) سياه و همه‌ي اتفاقات را ناگوار مي‌بيند و وقتي عينک سياه را برمي‌دارد همه‌چيز بروفق مراد او پيش مي‌رود. (احتمالا پدرو آلمادووار هم براي سکانس مشابهي که فيلم صامتي در ميانه‌ي فيلم با او حرف بزن نشان داده می‌شود از اين فيلم الهام گرفته است.)



کلئو هم نگاهش را به همه‌چيز عوض مي‌کند. او خودشيفتگي‌اش را کنار مي‌گذارد (آينه‌اي که مي‌شکند نشانه‌ي همين است)، ياد مي‌گيرد محبتش را با دادن کلاهي به دوستش که فقط از سر بيکاري خريده بود و دوستش مي‌گويد همه‌ي زمستان همچين کلاهي مي‌خواسته ابراز کند و براي ديدن دويدن زيباي دوستش (در يکي از زيباترين و شاعرانه‌ترين نماهاي فيلم) از راننده درخواست کند که آرام‌تر براند و سرانجام در پارک مرد جواني را ببيند (هماني که فالگير گفته بود مرد جوان حرافي را خواهي ديد و جذب او خواهي شد) که او را به اسم اصلي خودش فلورانس صدا مي‌کند، با او به جاي تاکسي سوار اتوبوس شود که بيشتر کيف مي‌دهد (فصل اتوبوس اداي دين فيلمساز به فصل مشابهي در طلوع مورنا است) و در اين بلندترين روز سال امکان وجود عشق و همراهي با آدم ديگري را تجربه کند. و به‌خاطر همين است که در بين همه‌ي فصل‌بندي‌هاي فيلم فقط اين فصل آخر است که اسم دو نفر را به همراه دارد: کلئو و آنتوان از 6:15 تا 6:30. حالا با حضور آنتوان وقتي دکتر به او مي‌گويد مريض است ولي با شيمي‌درماني خوب مي‌شود کلئو ديگر نمي‌ترسد. ديگر نمي‌ترسد که زيبايي‌اش را از دست بدهد. مي‌گويد: «ترسم از بين رفته». انگار نمايي که از ديد ماشين دکتر مي‌بينيم که با سرعت از کلئو دور مي‌شود همان ترس اوست که دارد دور مي‌شود.


ساعت 6:30 است. کلئو ميداند که مريض است. اما ديگر نمي‌ترسد...




پي‌نوشت: DVD هاي کرايتريون (The Criterion Collection) واقعا غنيمتي‌ست. اگر نسخه‌ي کرايتريون همين کلئو از 5 تا 7 را داشته باشيد مي‌توانيد از ملحقات داخل DVD بسيار استفاده کنيد. از مصاحبه با آنيس واردا و بازيگران فيلم که بعد از سال‌ها به لوکيشن‌هاي فيلم سر مي‌زنند، تا فيلم کوتاهي که در سال 2005 پير ويليام گلن سوار بر پشت موتور ساخته و مسيري کلئو از 5 تا 7 در پاريس طي مي‌کند را فيلم‌برداري کرده. همينطور برنامه‌ي تلويزيوني‌اي در سال 1993 که مدونا (از دوست‌داران فيلم) در آن همراه با آنيس واردا درباره‌ي فيلم صحبت مي‌کنند. همينطور کيفيت صدا و تصوير عالي و بسياري چيزهاي ديگر.

http://www.criterion.com/films/244-cleo-from-5-to-7