فیلمسازی برای روانی‌ها («هفت روان‌پریش» / Seven Psychopaths ****)


اگر فیلم اول مارتین مک‌دانا، در بروژ را دیده باشید و از بازیگوشی و بداعتِ شگفت‌انگیز آن به وجد آمده باشید، هفت روان‌پریش، با اینکه نه آن فضای متافیزیکی و مسحورکننده‌ی شهر بروژ را دارد، و نه مثل آن فیلم آنقدر چند لایه است که ما را به تفسیرهای مختلف وادارد، همچنان امیدوارکننده است و ویژگی‌های برجسته‌ی فراوانی دارد. فیلم درباره‌ی نویسنده‌‌ای‌ست که در جریان نوشتن فیلمنامه‌ای درباره‌ی هفت بیمار روانی خود را عملا میان این جماعتِ روانی می‌یابد. فیلم با روایت‌های موازی با داستانِ اصلی، تک تکِ این بیماران روانی را معرفی می‌کند و بعد به‌شکلی غافلگیرکننده همه‌ی این روایت‌ها را به روایتِ اصلی وصل می‌کند. لحنِ فیلم (همچون دیگر فیلم‌های پست‌مدرنیستی) در عین جدی و خشونت‌بار بودن، هجوآمیز و کاریکاتوری‌ست و در عین حال با مضمون بزرگ و مهمی همچون «خلق اثر هنری» سر و کار دارد. فیلم هجوِ هالیوود و فیلم‌های هالیوودی هم هست، (دو چهره‌ی شناخته شده‌ی آثارِ مستقل سینمای آمریکا در همان سکانسِ افتتاحیه از روایت حذف می‌‌شوند) و افشاگری‌ و دخالت شخصیت‌هایش در پیشرفت داستان، آن را به تجربه‌ای دیوانه‌وار و بازیگوشانه تبدیل می‌کند (این بازیگوشی حتی تا تیتراژ پایانی هم ادامه دارد). می‌توان همچنان با اشتیاق منتظر فیلم بعدی مک‌دانا ماند.

مطلب بالا در شماره اخیر ماهنامه 24 درج شده است.

زندگی پای / Life of Pi (آنگ لی) *



آنگ لی کارگردانی‌ست که فیلم‌های بسیار متفاوتی دارد. از کمدی‌های اولیه‌ش (مثل The Wedding Banquet و Eat Drink Man Woman، که برای هر دو هم نامزد اسکار بهترین فیلم خارجی زبان شد) تا درام جین آستینی عقل و احساس (یکی از بهترین اقتباس‌ها از رمان‌های جین آستین) تا درامِ رزمی ببر خیزان، اژدهای پنهان، اکشن علمی-تخیلیِ هالک و عاشقانه‌ی نامتعارف کوهستان بروکبک. او علاقه دارد ژانرهای متفاوت را تجربه کند، و تقریبا هر بار هم بسیار موفق بوده است. بین کارگردان‌های معاصر کمتر کارگردانی پیدا می‌شود که دو خرس طلای برلین (با The Wedding Banquet، و عقل و احساس) دو شیر طلای ونیز (با کوهستان بروکبک و شهوت، هوشیاری)، سه اسکار و بخصوص دو فیلم در سری فیلم‌های کرایتریون (The Ice Storm و Ride with the Devil) داشته باشد. (می‌دانیم که کرایتریون در انتخابِ فیلم از بین فیلم‌های معاصر با وسواس و سخت‌گیری بیشتری عمل می‌کند). او اینقدر تجربه‌گر است و فیلم‌های متفاوت می‌سازد که هر سری از فیلم‌هایش توجه عده‌ای را به خود جلب می‌کند. یک سری مورد پسند جشنواره‌های اروپایی‌ست، یک سری مورد توجه اسکار و جوایز آمریکایی، (یک سری هم مورد توجه هر دوی این گروه‌ها) و فیلم‌های مستقلش هم مورد توجه کمپانی کرایتریون.

اما زندگیِ پای (با تمامی توجهی که در فصل جوایز آمریکا به آن شد) فیلمی ضعیف و یک شکست برای آنگ لی محسوب می‌شود. داستان فیلم درباره‌ی یک نویسنده‌ در کانادا است که به سراغ مردی به نام پای پاتال می‌رود. پای داستان زندگی‌اش را از دوران کودکی در هند و پدرش که صاحب باغ وحشی در آنجا بوده، و کنجکاوی و جستجویش در ادیان و مکاتب مختلف، تا سفرش همراه پدر و مادر و برادرش و همه‌ی حیوانات باغ وحش بر کشتی، و طوفان و غرق شدن کشتی، و تنهاییِ پای در یک قایق، وسط اقیانوس، همراه با یک ببر بنگال برای او تعریف می‌کند.

مهمترین چیزی که به فیلم ضربه می‌زند، شعارزدگی و بی‌ظرافتی در پرداخت و القای مفاهیم عرفانی و مذهبی است. در صحبت‌های بین پای و نویسنده، پای مدام اشاره می‌کند که تو در پایان این داستان متوجه خواهی شد که چگونه باید به وجود خدا پِی ببری! در حالی که خود داستان، که نشان می‌دهد پای به دنبال همه‌ی ادیان و مکاتب رفت و پاسخی نگرفت، ولی در تنهایی و خلوتش در اقیانوس توانست به درکی از هستی و وجود خدا برسد، گویای همه چیز بود و نیازی به این "شیرفهم" کردن مخاطب نداشت. بدترین قسمتِ این شیرفهم کردن و دستِ‌ کم گرفتن شعور مخاطب پایان فیلم است، وقتی که پای داستان را طوری دیگر (بدون حضور حیوانات و با حضور مادر و آشپز و ...) تعریف می‌کند، و ما خودمان به‌راحتی می‌فهمیم که مادر همان میمون، آشپز همان کفتار و ملوان گور خر و نهایتا پای همان ببر بنگال در داستانی که دیدیم بود، اما فیلم در نهایتِ بی‌ظرافتی دیالوگی برای نویسنده می‌گذارد که همه‌ی اینها را دوباره توضیح دهد تا مبادا ما متوجه وجه نمادین فیلم نشویم! بعد هم پای می‌گوید که هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید که کدام این داستان‌ها حقیقت بود و کدام یکی دروغ، تا این انتخاب اسم پای (همان عددِ "پی" معروف) که به‌شکلی نمادین (و لوس و توی ذوق‌ زننده) به مجهول بودن این شخصیت و داستان و عقایدش اشاره می‌کند هم بی‌اشاره نماند و مخاطبِ کُندذهن کاملا متوجه همه چیز بشود. بگذریم که ماجرای انتخابِ این اسم هم در فیلم به‌شکلی مسخره (ولو اینکه بخواهیم آن را به وجه فانتزیِ فیلم ربط بدهیم) به نمایش در می‌آید. همینطور آن جزیره‌ی اسرارآمیز میان راه که باز پای می‌گوید شب‌ها هر چه را که داده بود از ساکنانش می‌گرفت، که باز هم با بی‌ظرافتی اشاره‌ای به زندگی و فلسفه‌ی هستی دارد، و صحنه‌هایی که پای را در حال مطالعه‌ی داستایوفسکی و آلبر کامو نشان می‌دهد.


شاید تمامیِ این ایرادها بیش از آنکه به کارگردانی برگردد به فیلمنامه مربوط شود، ولی آنگ لی هم در کارگردانی انگار همه‌ی تمرکزش را بر صحنه‌های اقیانوس و سه‌بعدی ساختن فیلم گذاشته و صحنه‌های دیگرِ فیلم (صحبت‌های نویسنده و پای و قسمت‌های زیادی از کودکیِ پای) بسیار سردستی ساخته شده‌اند. یکی از بدترین صحنه‌ها، صحنه‌ی گفتگوی پای با پدر و مادرش سر میز غذاست که علاوه بر همه‌ی دیالوگ‌های شعارزده و مسخره‌ درباره‌ی علم و دین و زندگی، بازی‌های بازیگران هم بسیار بد و مصنوعی است. تقطیع نماها و زاویه‌های دوربین هم در این صحنه و هم در صحبت‌های پای و نویسنده و گشت و گذارشان در شهر (اصلا چرا از خانه بیرون رفتند؟ که فقط تنوعی در فضا به‌وجود بیاید و از فضای خانه خسته نشویم؟!) بی‌شباهت به سریال‌های تلویزیونی نیست. صحنه‌های پایانی و ورود خانواده و زن و بچه‌‌ی پای (برای اینکه ببینیم که این مرد با وجود همه‌ی سختی‌‌ها لابُد به‌خاطر ایمانی که داشته، حالا چه زندگیِ خوب و خوشی دارد!) هم که دیگر اینقدر بد است که مثل تیر خلاص می‌ماند.

زندگیِ پای که متاسفانه حالا به‌عنوان فیلمِ برنده‌ی اسکار بهترین کارگردانی شناخته می‌شود، یکی از بدترین فیلم‌های سال (و نه حتی فیلمی متوسط) است و اگر همان چند صحنه‌ی زیبا و تاثیرگذار (مثل صحنه‌ای که ببر در آب افتاده است و ملتمسانه به پای نگاه می‌کند) و موسیقیِ بسیار خوبش را نداشت، همین یک ستاره هم برایش زیاد بود و به‌راحتی صفر می‌گرفت. بیچاره میشائیل هانه‌که که در مراسم اسکار از روی رودربایستی مجبور شده بود بایستد و برای آنگ لی که جایزه‌ی بهترین کارگردانی را می‌برد دست بزند!

روزهای بهشت: بر روی زمین چنانکه اینجا بهشت است



نوشته‌ی اِدرین مارتین

(ترجمه شده از بخش Current سایت کرایتریون. عباراتی که داخل علامت [...] هستند و همچنین پاورقی‌ها را برای فهم بهتر به متن اصلی اضافه کردم)

همانند کارگردان‌های آمریکایی بسیاری که در اوایل دهه‌ی 1970 ظهور کردند، ترنس مالیک به مدرسه‌ی فیلم رفت—به انستیتوی فیلم آمریکا، جایی‌ که، در واقع، هم مدرسه‌ای‌هایش پُل شریدر و دیوید لینچ بودند. اما برخلاف بسیاری از فارغ‌التحصیلان مدرسه‌ی فیلم، مالیک سال 1969 وارد آنجا شد، با پیشینه‌ای غنی و متنوع—در مطالعه‌ی فسلفه (او کتابی از مارتین هایدگر ترجمه کرده بود) و در روزنامه‌نگاری (نیوز ویک، نیویورکر). همینطور با فیلمنامه‌ای که کاملا تا آخرین جزئیاتش کار شده بود: Badlands، یک داستان "عشاقِ جنایتکارِ گریزان" که از سرگذشتِ زندگی واقعی قاتل‌های نوجوان، چارلز استاک‌وِتِر و کَریل فیوگِت الهام گرفته شده بود. بلافاصله پس از فارغ‌التحصیلی، او شروع به انجام فیلمنامه‌نویسیِ استودیویی و فعالیت‌های بازنویسی کرد (او حتی بر روی یک پیش‌نویسِ اولیه و رَدشده‌ از هری کثیف هم کار کرده بود). ولی، با تصمیم قاطعش برای به روی پرده بردنِ اولین ساخته‌ی دیریاب‌اش، همزمان که با پشتکار برای ساخته شدن Badlands به‌عنوان یک پروژه‌ی حقیقتا مستقل و "گریزان" زور ‌میزد، سرمایه را از طریق مشارکت با سرمایه‌گذاران متعدد تهیه می‌کرد، و نهایتا با یک گروه غیرحرفه‌ای با بودجه‌ای کمتر از 350,000 دلار فیلم‌برداری می‌کرد. برادران وارنر در سال 1973 آن را برای ستایشی بزرگ اکران کردند.
Badlands بخاطر تمامی ویژگی‌های استثنایی‌اش در سبک و لحن (بخصوص صدای نریشن سیسی اسپیسک که به‌شکل سرراستی کنایه‌آمیز بود) انگار که با توده‌ی فیلم‌های متداولِ دهه‌ی هفتادِ سینمای جدید آمریکا ترکیب شد— تغییر تند و تیز قواعد سینما و کم ارزش کردن اسطوره‌های اجتماعی که از فیلم‌های رابرت آلتمن، آرتور پِن، یا باب رافلسون برای ما آشنا هستند. اما فیلم بعدی‌اش، روزهای بهشت، تمامی فرض‌ها و احتمالات درباره‌ی مالیک (حتی مشتاق‌ترین و علاقه‌مندترین‌شان)  را به هم ریخت. او پروژه را بی سر و صدا سازماندهی کرد، با برت و هارولد اشنایدر، تهیه کننده‌، و همکاران صمیمی و نزدیک که شامل جک فیسک، طراح صحنه می‌شد، و در گندم‌زارهای آلبرتا، کانادا، در 1976 فیلم‌برداری کرد. سپس دو سال را در اتاق تدوین با دوستی دیگر، بیلی وبر، به شکل دادن به مصالحشان گذراند، تا به آن فضا و حال و هوایی که از ابتدا رویایش را دیده بود دست یابد: "قطره‌ای از آب در دریاچه، لحظه‌ای از کمال."

من به وضوح تجربه‌ی نشستن در یک سینمای بزرگ و مدرن را در 1978 به‌خاطر می‌آورم، مواجهه با این اثر، که  همچون پیوند شات‌گانی یک فیلمِ حماسیِ هالیوودی (70 میلیمتری!) با یک شعر آوانگارد بود. صحنه‌های بی‌کلام (اما نه بی‌صدا) ناگهان شعله می‌کشیدند و پیش از آنکه ذهن کاملا بتواند اهمیت‌شان در پیرنگ را دریابد ربوده می‌شدند؛ آنچه که می‌توانستیم ببینیم همیشه با چیزی که می‌توانستیم بشنویم هماهنگ به‌نظر نمی‌رسید. بله، یک "زوجِ گریزان" دیگر بودند—ریچارد گِر و بروک آدامز در نقش عشاق، بیل و اَبی، بیل از قتلی که سهوا هنگام کار در کارخانه ذوب آهن در شیکاگو مرتکب شده می‌گریزد، اَبی در جریان فصل دِروی گندم در پانهاندل تکزاس نزدیک به گردش قرن بیستم وانمود می‌کند که خواهرش است—اما این‌بار نگاهِ متمرکز فیلمساز بر آنها فقط سرد و کنایه‌آمیز نبود بلکه به‌وضوح، جهانی و وابسته به عالم هستی بود. و پیرامون این دو شخصیت چیزهای بسیاری در جریان بود، حتی فراتر از مثلث دراماتیکی که با شمایلِ سودازده‌ی مزرعه‌دار مُردنی (سام شپرد) شکل می‌دادند—حالا منظره‌ها حقیقتا از پیش‌زمینه به جلو آمده بود، و کاری که بر روی آن شده بود، تغییراتی که فصل‌ها بر آن تحمیل می‌کرد، معجزه‌هایی که هر روزه وقوع می‌یابند از تغییر نور طبیعی یا فاجعه‌ی ناگهانی [و معنی‌دارِ] آتش یا آفت ملخ‌ها... همه‌ی اینها، اگر نه بیشتر، به‌ اندازه‌ی عناصر آشکارِ انسانیِ فیلم مهم بودند.




ورای همه چیز، غرابت و تازگیِ رادیکالِ روزهای بهشت از طریق چندپاره‌ترین، غیرقطعی‌ترین و "غیرمتمرکزترین" ویژگی‌اش به اولین تماشاگرانش علامت می‌داد: صدای نریشن لیندا مَنز جوان در نقش لیندا، خواهر واقعی بیل، روی فیلم، که همراه‌شان آمده بود و اغلب از کنش‌های مهم و اصلی به‌دور است اما همیشه همان نزدیکی‌ها می‌پلکد. شاید در وهله‌ی اول تودماغی به‌نظر می‌رسید، و شبیه تکراری از دیدگاه "خام و ساده‌لوحانه‌ی" سیسی اسپیسک از Badlands بود، اما افکار درونیِ مَنز [که بلند گفته می‌شود] بسیار فراتر از یک استعاره‌ی ادبی می‌روند. آنها به‌شکلی غیر قابل پیش‌بینی، به‌سرعت، وارد و خارجِ قصه می‌شوند، گاهی اوقات هیچ‌چیز را نمی‌دانند و گاهی همه‌چیز را، از حرف‌های معمولی و پیش پا افتاده درباره‌ی آب‌ و‌ هوا به حرف‌های عمیق درباره‌ی وجود انسان تغییر مسیر می‌دهند. گاهی حتی جمله‌هایش ناتمام، روی هوا می‌ماند. در این صدای روی فیلم، ما زبان را در روند کشاکش با حس، معنا و بینش می‌شنویم—همانطور که، جاهای دیگر، عناصر مختلفی از طبیعت را می‌بینیم که در هم می‌پیچند تا دائما چیزی را که ما به‌عنوان منظره و چشم‌انداز به آن فکر می‌کنیم، بسازند و بر هم بزنند، و شمایل انسانیِ [فیلم]، وقتی که نومیدانه سعی در محکم کردن هویت فردی یا "کاراکتر"شان دارند، دوباره و دوباره، خودشان را پیدا و گم می‌کنند.


امروز، با ادراکی که خط باریک قرمز (1998) و دنیای نو (2005)یِ مالیک [به ما] اعطا کرده‌اند، واضح است که درواقع این روزهای بهشت بود، نه Badlands، که سبک و سیاق ممتازِ فیلمسازی او را آشکار کرد. در حالی که اولین کارش یا فیلمنامه‌ی دقیق و محکمی ساخته شده بود، کار بعدی‌اش، تعمدا، ساختاری رهاتر و بی‌قاعده‌تر داشت. مالیک به خودش این آزادی را داد که نه فقط از چیزهایی که متمرکز بر بازیگران اصلیِ فیلم بود فیلم بگیرد، بلکه از زمین، حیوانات، صحنه‌های کوچک با حضور جمعیت سیاهی‌لشکرها... به‌قصد اینکه در مرحله‌ی پس از تولید به بهترین فرم نهایی برای کلِ کار برسد. (تدوین صدا در کارِ او به‌اندازه‌ی تدوین تصویر بحرانی بود). او این رویکرد را در کارهای بعدی‌اش به درجات عظیم‌تر و ماجراجویانه‌تری برده است. حال آنکه بعضی متخصصانِ ذهن‌-صنعتی واه واه کنند که شیوه‌ی فیلمسازی محبوب مالیک افراط‌کار و بی‌هدف است، این یک پروسه‌ی خلاقانه و هنرمندانه‌ی کاملا معتبر است که قصد دارد—مثل سینمای وونگ کار-وای یا ژاک ریوت— که فیلم را در جریان ساخت اصلی‌اش پیدا کند، ‌به جای مرحله‌ی "مجرد و خیالی" نوشتنش.


البته نوشتن همچنان برای مالیک، که سبک فوق‌العاده‌ای در نوشتن دارد، پر اهمیت است. فیلمنامه‌ی روزهای بهشت چندان شباهتی به فیلمِ نهایی ندارد—در بسیاری از موارد صحنه‌های پرجزئیاتِ پُر دیالوگ در تدوین به یکی دو دیالوگ، به یک ری‌اکشن مبهم و اسرارآمیز، یا گریزی به یک پدیده‌ی طبیعی تقلیل یافته‌اند. اما هنوز هم ظرفیت‌های ادبیِ کار بر روی کاغذ مشهود است: طریقه‌ی صحبت بیش از حد استیلیزه و بومی و شاعرانه، چرخه‌ی رسا و پرمعنی فصول، و یک خط داستانیِ اصلی (که در ماهیت‌اش) از منابع مختلفی از کتاب مقدس نشئت گرفته است. اما این داستان قدیمی و اسطوره‌ای نهایتا همانقدر که افسانه‌ی جان اسمیت و پوکاهانتس در دنیای نو سر تا پا عوض شده بود، تغییر یافته است. چندان جای تعجب نیست وقتی درمی‌یابیم که شِپِرد (که حضوری حیرت‌آور و فراموش‌نشدنی‌ در فیلم دارد) به خود باورانده که شخصی را بازی ‌می‌کند که موجودی سه‌بعدی، فاقد از خلق‌و‌خو و روحیات انسانی‌ست تا یک‌جور روح یا شبح.




منتقد استرالیایی میاهان موریس، زمانی اشاره کرد که روزهای بهشت فیلمی‌ست مدام در حرکت و جنب‌وجوش، و براستی درباره‌ی جنبش در همه‌ی اَشکال آن: انسانی، طبیعی، ماشینی. نِستور آلمِندروس، فیلمبردار—که کارش بر درامِ سه‌جانبه‌ی لباسی1 و مشابهِ فرانسوا تروفو، دو دختر انگلیسی (1971) احتمالا به‌خوبی الهام‌بخش مالیک بوده است—عاشق تشریح ساختار و چیدمان پیچیده‌ی فیلم بود: دوربین داخل و درون، بالا و پایینِ خانه‌ی مزرعه‌دار را دنبال می‌کرد، این عمارت عجیب وسط یک کشتزار پهناور افتاده بود، و بازیگران مختلف با کوریوگرافی استادانه داخل و خارج قاب می‌شدند. در حقیقت، حتی ساده‌ترین نماها هم ردی از این نوع ترکیب‌بندی را دارند: میزانسن روزهای بهشت کمتر در پیِ تداومِ روان بین تصاویر یا حرکات است—حقیقتا، این فیلمی فوق‌العاده موجز است—تا اینکه بخواهد هر "واحدِ" فیلمی را به‌عنوان سلولی خلق کند که، به‌شکل غیرخطی، از طریق انعکاس صدا، تشابهات، فلاش‌بک و فلاش‌فورواردهای دقیق به تمام دیگر بخش‌های فیلم مرتبط باشد.


هدف زیبایی‌شناسانه‌ی ضمنیِ مالیک—که با بسیاری کارگردان‌های بزرگِ دیگر در آن مشترک است، و حتی در Badlands کاملا مشهود بود—این است که همزمان که به یک فرم کلی و متحد می‌رسد، تکثیر محدوده‌ی گسترده‌ای از مودها، منظره‌ها، صداها، و بافت سطوح را پیش ببرد. هیچ چیز بیشتر از یکی از دوست‌داشتنی‌ترین اِلمان‌های روزهای بهشت این را ابراز نمی‌کند، "منابع" موسیقیایی متفاوتِ فیلم، که به سفارشِ مالیک برگزیده‌ شده‌اند: موسیقی از کلاسیک به موسیقیِ محلی و سنتی تغییر مسیر می‌دهد، و چیزی که این مجموعه را کنار هم قرار می‌دهد این است که موسیقی محزون انیو موریکونه در حقیقت ملودی کارناوال حیواناتِ2 کامیل سَن-سانس را معکوس کرده است. هر کدام انعکاس‌دهنده‌ی دیگری‌ست، همانطور که آسمان و زمین در آن چشم‌اندازهای منحصربه‌فردِ مالیک که به‌واسطه‌ی خط افق دو نیم شده است، یکدیگر را انعکاس می‌دهند.


فیلم‌های مالیک گاهی، توسط آنهایی که باهاشان ارتباط برقرار نمی‌کنند، در موعظه‌های مذهبی و یا بیانیه‌های بزرگ متوقف شده‌اند: انسان علیه طبیعت، مسیر رستگاری‌بخش به‌سمت خدا از طریق عشق و ایثار، تاثیرات مخرب رشد بیش از حد تمدن بر یک صحرای روستاییِ آرام و شاعرانه... در حالی که در کارِ او هیچ‌چیز اینقدر معین و الگو وار نیست. مثل همیشه، همه‌چیز در جنبش و حرکت است، چیزهای به‌ظاهر متضاد دائما یکدیگر را دگرگون می‌کنند. روزهای بهشت، از بی‌شمار راه مبتکرانه، نشانمان می‌دهد که چطور طبیعت و تمدن همواره در هم می‌پیچند، چطور یک نوع تکنولوژیِ خاص، یک نوع فرآیند متمدنانه‌ی خاص، همه بخشی از حتی ساده‌ترین و پست‌ترین چیدمان زمینِ خدا هستند، ابتدایی‌ترین استفاده از یک لباس برای پوشاندن بدن، شکل‌گیری قطعه‌ای از یک درخت برای ساخت موسیقی... اینها همه بخشی از میراثِ عمیقِ هایدگری در مالیک است: هیچ هستیِ خالصی وجود ندارد، جُز حرکت و کنش دست بر روی جهان، خلق و شکل‌دهیِ (چه خوب، چه بد) یک فضای زنده، آرایش و نظم موقتی مردم و اجسام. و آن نماهای "کیهانی" که آسمان [بهشت] و زمین را، که انگار در یک آینه به یکدیگر چشم دوخته‌اند، افسون می‌کند: اینها فرسنگ‌ها دور از بنا نهادن یک کلیشه‌ی اطمینان‌بخش برای عصر جدید است. مالیک در یک سطح به فیلسوف محزون، سیمون ویل می‌ماند: خدای در آسمان‌ها [بهشت]، که او [سیمون ویل] قویا معتقد بود که نیست، در دیدگاه او، کنار ماست و هر قدممان را هدایت می‌کند، اما بیشتر کسی‌ست آنچنان دور، که تنها مانند یک پژواکِ دور قابل تشخیص است، کسی که یک «ماشین سرنوشت» را کار انداخته که پیش از آنکه هرگونه رستگاریِ مبهم و زودگذر را برایمان به ارمغان آوَرَد، ابتدا برایمان درد و رنج، جدایی، خیانت، و جنگ را به ارمغان آورد.




مالیک شاعر حقیقیِ چیزهای زودگذر است: ظواهری که فیلم‌های او را می‌سازند، که با روزهای بهشت آغاز شد، آنهایی‌اند که ناگهان شعله می‌کشند و به همان سرعت خاموش می‌شوند، با بیان یک خط دیالوگ (مثل "او عاشق مزرعه‌دار بود")، پرواز یک پرنده یا بلندشدن یک هواپیما، سوسو زدن یک شمع یا عبور یک باد بر فراز چمن‌زار. در فیلم‌های او بر هیچ‌چیز تاکید یا مکث نمی‌شود؛ به‌همین خاطر است که هر بار که می‌بینمشان آرایش متفاوتی از رویدادها، مودها و معانی را زیرکانه آشکار می‌کنند. چون همه‌چیز در حال جنب‌وجوش و حرکت است، همه‌چیز به‌سرعت می‌گذرند، و اِلمان‌های هر لحظه‌ی تک‌سلولی خیلی زود تعمیم داده می‌شوند و به لحظه‌های دیگر دگردیس می‌شوند. فقط به واپسین دقیقه‌های روزهای بهشت نگاه‌ کنید و گوش بسپرید، با نوسان‌ِ ثانیه‌به‌ثانیه‌شان بین پوچی مالیخولیاییِ آخرِخطی و گستره‌ی بازِ احتمالات، برای یک تصویر شگرف از این کم‌‎دوامی، که به‌شکل معجزه‌آسایی تسخیر شده و به زبانِ سینما درآمده است.

-------------------------------------------------------------

1. Costume Drama: درامی که شخصیت‌پردازی و توصیف شخصیت‌ها در آن با پوشیدن لباس انجام می‌شود.

2. The Carnival of Animals