گذشته (اصغر فرهادی) - 2




ما حتی اگر تصمیم بگیریم که از گذشته‌مان رها شویم، گذشته را "رها" نمی‌کنیم و به سمت آینده برویم. ما از گذشته "فرار" به جلو می‌کنیم، ما از گذشته‌مان فرار به سمت آینده می‌کنیم. و هیچ انسانی نمی‌تواند خودش را از گذشته‌اش رها کند. چیزی که ما را پیر می‌کند گذرِ زمان نیست، سنگین و سنگین‌تر شدنِ گذشته‌ای‌ست که پشت سرمان است.

وقتی فیلمنامه را ژان-کلود کریر خواند، گفت می‌دانی که اصلا چیزی به اسمِ گذشته وجود ندارد؟ چیزی که ما به آن گذشته می‌گوییم خاطره‌ای‌ست که ما از آن چیزی که پیش از این رُخ داده با خودمان داریم و فرقش با گذشته این است که شما در خاطراتتان، گذشته را فیلتر می‌کنید، گذشته را سانسور می‌کنید به چیزی که دلتان می‌خواهد. یا تلخ‌ترش می‌کنید، یا اینکه اینقدر رنگ‌های زیبا بهش می‌دهید که حالتی نوستالژیک پیدا می‌کند. پس گذشته‌ای وجود ندارد!... به همین دلیل در خیلی چیزها راجع به گذشته می‌شود شک کرد. در تاریخ‌هایی که نوشته شده، توسط تاریخ‌نگارها، می‌توان شک کرد. چون که به همان اندازه که آینده مبهم است، گذشته هم مبهم است.

بشر دو آروزی بزرگ دارد. یکی اینکه بتواند آینده را ببیند، یکی اینکه بتواند برگردد و گذشته را تصویب کند. این دو آرزو، برای هر آدمی که فکر کنید، با هم هم‌وزن‌اند. به‌خاطر همین ما گاهی رجوع می‌کنیم به گذشته و این شهامت رو داریم که برگردیم به گذشته و این پذیرشِ واقعیت را در خودمون داریم، که گاهی عذرخواهی کنیم، چیزی که آدم‌ها توی این فیلم حداقل یک‌بار عذرخواهی می‌کنند. گاهی نه. از ترسِ گذشته به سمت جلو می‌رویم. فرار می‌کنیم.

***

زمان را نمی‌شود قطعه‌قطعه کرد. ما هر لحظه، همزمان که به گذشته فکر می‌کنیم، داریم به آینده هم فکر می‌کنیم. یعنی که این دوخیلی خط‌کشی شده و جدا شده نیست.

البته برای بچه‌ها اینگونه است. بچه‌ها آنقدر سنشان زیاد نیست که صاحب گذشته باشند و آنقدر عقلِ حساب‌گری پیدا نکرده‌اند که دوراندیشی کنند و برای آینده برنامه بچینند.

یچه‌ها واقعا در زمانِ حال زندگی می‌کنند. و به همین دلیل است که ما همیشه عاشق بچگی‌مان هستیم. چون تنها دوره‌ای از زندگی‌مان است که واقعا در زمان حال زندگی می کنیم و آینده و گذشته برایمان معنایی ندارد!...


"بخش‌هایی از صحبت‌های فرهادی در کنفرانس مطبوعاتیِ کَن"


گذشته (اصغر فرهادی)



1.
مارین در فرودگاه به استقبال احمد آمده. چهار سال از جدایی‌‌شان می‌گذرد. مارین مضطرب است. تازه وقتی دستش را برای صدا زدن احمد بلند می‌کند یادش می‌افتد دست‌بندی که برای دردِ دست به دستش بسته را درآورد و در کیفش بچپاند. انگار نمی‌خواهد در اولین دیدار بعد از این چهار سال، که احمد گذاشته رفته و دیگر برنگشته، ضعیف به‌نظر برسد. انگار می‌خواهد بگوید من بدونِ تو خوبم. نگاه احمد که بهش می‌افتد، مردد است، هیجان دارد و نمی‌داند باید بخندد یا کار دیگری کند. احمد اما بلافاصله لبخند می‌زند و مارین هم لبخندی از سر اضطراب و دستپاچگی تحویلش می‌دهد. آن‌ها هنوز از پشت شیشه، بدون اینکه صدای هم را بشنوند هم، راحت حرفِ هم را می‌فهمند. شاید هم به این ارتباطِ ناقص، به ارتباط بدون شنیدن صدای هم در این چهار سال عادت کرده‌اند.


2.
مارین ماشین سمیر را قرض گرفته تا دنبال احمد بیاید. روی این شیشه‌ی عقبیِ ماشینِ سمیر چند بار تاکید می‌شود. شاید این شیشه‌ی عقبیِ ماشین سمیر جلوه‌ای از گذشته‌‌ای‌ست که آدم‌های داستان پشت سرشان دارند. چه وقتی مارین بی‌هوا دنده‌عقب می‌گیرد و به چیزی پشت سرش می‌کوبد (با حسی از هشدار که انگار بازگشت به عقب، به گذشته، خطرناک است) و بلافاصله عنوان le passe بر صفحه نقش می‌بندد که برف‌پاک‌کنِ همان شیشه دارد کم‌کم محوش می‌کند (انگار که حال و هوای متلاطم و بارانیِ امروز، این محوی و گنگی و دست‌نیافتنی بودنِ گذشته را شدت می‌بخشد)، و چه وقتی که مارین و سمیر پشت چراغ ایستاده‌اند و مارین دستش را روی دست سمیر گذاشته و صدای جیرینگ جیرینگ لوسترهایی که خریده‌اند به پشت سر فرا می‌خواندشان. که شاید چیزی را در گذشته نادیده گرفته و برای خودشان دارند به جلو حرکت می‌کنند.
و این نگاه به پشتِ سر، این برگشتن به عقب یکی از موتیف‌های تکرارشونده‌ی فیلم است و یکی از نمونه‌های درخشانش وقتی است که مارین به خانه‌ی سمیر رفته، و بدون اینکه اشاره‌ای به فرستادن ایمیل‌هایشان توسط لوسی برای زن سمیر کرده باشد، آنجا را ترک می‌کند. اما در راه‌پله لحظه‌ای مردد می‌ماند و دوباره برمی‌گردد. شاید صدای گریه‌ی نوزادی که از یکی از خانه‌ها به گوش می‌رسد وضع بحرانی رابطه‌اش با سمیر و بچه‌ای که از او دارد را یادآوری می‌کند، و مارین را به برگشتن ترغیب می‌کند!...





3.
سمیر و فواد مدتی‌ست به خانه‌ی مارین آمده‌اند. سلین (همسر سمیر)، که معمای مرکزیِ فیلم حول او می‌چرخد، هشت ماه پیش خودکشی کرده. علت خودکشیِ او دلیل جستجو و بازگشت آدم‌های فیلم به گذشته است. تا ببینند چه کرده‌اند با این زن. ببینند هر کدامشان به چه نسبت در خودکشیِ او مقصراند.

سلین افسردگی داشته (اصلا همین افسردگی و گرفتن داروهایش بوده که باعث آشناییِ سمیر و مارین شده)، از وسایل خانه‌اش، قلموها و رنگ‌ها و نقاشی‌ها، می‌فهمیم نقاشی هم می‌کرده و روحیه‌ی حساس‌اش هم در خودکشی بی‌تاثیر نبوده. او می‌خواسته که بمیرد، و شاید هنوز هم می‌خواهد. و تنها فواد است که به راحتی این را می‌فهمد. او به مادرش نزدیک بوده. مثل او، با مداد رنگی‌هایی که احمد برایش خریده، آن پایین در خشک‌شویی نقاشی می‌کشد. شاید قبلا هم نقاشی می‌کشیده و شاید او بوده که با رنگ لباس آن مشتری را لک کرده. قبلا هم دیده‌ایم که چطور سطل رنگ را در خانه‌ی مارین بی‌هوا ریخته بود و رفته بود. و شاید خودش هم می‌داند چه کرده و خودش را مقصر می‌داند. او را می‌بینیم که از دور دعوای مارین و سمیر و احمد و بعدتر دعوای سمیر و نعیما را در خشک‌شویی با دقت دنبال می‌کند. و در حمام هم از سمیر درباره‌ی نعیما و اخراجش سوال می‌کند. می‌دانیم که این لک شدن این لباس از همه طرف در خودکشیِ سلین نقشِ اساسی دارد. چه به‌طور مستقیم، خودِ این حادثه و دعوای با مشتری منجر به خودکشی‌اش شده باشد، چه باعث دامن زدن به سوءظنِ او نسبت به رابطه‌ی شوهرش با نعیما شده باشد و چه حادثه‌ی دعوا با مشتری و جانبداریِ سمیر از نعیما انگیزه‌ای برای نعیما شده باشد که با دادن ای‌میلِ سلین به لوسی، شک سلین را نسبت به خودش برطرف کند.


4.
سمیر انگار بین دو نفر مانده. از طرفی به‌نظر می‌رسد واقعا مارین را دوست دارد (می‌بینم با وجود حساسیت چشم‌هایش نسبت به رنگ، خانه‌ی مارین را رنگ می‌زند)، ولی هنوز درگیرِ گذشته‌اش است. انگار بخصوص بعد از خودکشیِ سلین مردد شده و دلش می‌خواهد سلین برگردد. بچه‌دار شدن را هم ناخواسته می‌داند. مارین هم انگار برای فراموش کردن احمد سراغ سمیر رفته. لوسی به احمد می‌گوید: "می‌دونی چرا رفته سراغ این مردکه‌ی کثافت؟ چون شبیه توه!". مارین هم هنوز نتوانسته از گذشته‌اش با احمد رها شود. سراغِ آدمِ جدیدی هم که رفته، می‌خواهد احمد را در او پیدا کند.

سمیر انگار فقط آنجاست تا کارهای نیمه‌تمامِ احمد را تمام کند. لوله‌ی ظرفشویی را هم او نصفه‌کاره از احمد می‌گیرد تا درستش کند و بعدتر هم وقتی در آشپزخانه با احمد تنها می‌شوند، در آن سکوتِ کَرکُننده، سمیر که دنبال کاری می‌گردد چشمش به چراغ انبار می‌افتد که احمد فراموش کرده خاموش کند و این‌بار هم اوست که کارِ نیمه‌تمام احمد را تمام می‌کند.






5.
از درباره‌ی الی... به بعد، اصغر فرهادی به نوعی داستان با یک حادثه‌ی مرکزیِ مبهم روی آورده است. این معما در الی... غرق شدن الی در دریا بود و در جدایی نادر از سیمین سقط جنین راضیه. در نهایت نمی‌دانستیم دقیقا چه اتفاقی افتاده.  چه بر سر الی در دریا آمد و بچه‌ی راضیه در اثر تصادف با ماشین سقط شد یا پرت شدن از پله، تا به آخر مبهم ماندند. حالا در گذشته هم با همین حادثه‌ی مبهم در مرکز فیلم مواجه هستیم اما فرهادی حادثه را از پیرنگ فیلم خارج کرده است. فیلم از جایی شروع می‌شود که هشت ماه از این حادثه گذشته. با این کار، فرهادی هم آن تنش و تعلیق فیلم‌های قبلی را که بر اثر وقوع آن حادثه شاهدش بودیم تا حد زیادی از فیلم حذف کرده، که فضای فیلم را آرام‌تر و سردتر کرده (اینجا دوربین مثل فیلم‌های قبلی پُرتنش و روی دست نیست)، هم با توجه به تِم فیلم موقعیتی ایجاد کرده که در طول روایت مدام به گذشته برگردیم، و حوادثی را که پیش‌تر اتفاق افتاده را از زوایای مختلف مرور کنیم. ببینیم سهم هر کس در اتفاقی که افتاده چقدر است. این مسئله در الی... و جدایی هم بود و اینجا شکلی پیچیده‌تر به خود گرفته.

همچنین اگر پیش‌تر از این فیلم‌های فرهادی (بخصوص الی... و جدایی) را ترکیبی نامعمول از سینمای رئالیستیِ اروپا [مثل نئورئالیسم ایتالیا] و سینمای آمریکا [فیلم‌های هیچکاکی] می‌دانستند حالا شاید بتوان گفت گذشته که مشخصا رادیکال‌تر و سردتر از فیلم‌های قبلی‌ست، شاید ترکیبی‌ست از سینمای معاصر اروپا (مثل فیلم‌های فرانسویِ معاصر) و سینمای مستقل و قصه‌گوی آمریکا (مثلا آثار الکساندر پین).

 
همینطور اینکه فرهادی سراغ چنینن خط داستانی شبیه به سوپ‌اُپراها (سریال‌های هر روزه با محتوای آبکی و خاله‌زنکی) رفته هم نوعی ریسک بوده. اگر قبلا در الی... ماجرا حول مرگ یک دختر در دریا و در جدایی حول مسئله‌‌ی سقط جنین و اختلاف طبقاتی می‌گذشت، اینجا بیشتر مسئله سر خیانت و عمل پیش پا افتاده‌ای همچون فوروارد کردن یک ای‌میل و مسائل خاله‌زنکی می‌گذرد و آن مرگ و خودکشی هم عملا خارج از روایت اتفاق افتاده. ولی ماجرا و مسئله حتی پیچیده‌تر از فیلم‌های قبلی‌ست و فرهادی مضامین مورد علاقه‌اش را از دل همین داستان بیرون کشیده. گذشته فیلمی‌ست نهان‌گوتر و پنهانی‌تر از جدایی (و از این نظر شاید بیشتر به الی... نزدیک‌تر است). انگار که در فیلم ناگفته‌ها بیشتر از گفته‌هاست، انگار فیلم یک‌جور از خاص بودن طفره می‌رود. روایتِ فیلم، شکل تازه‌ای در بین آثار فرهادی دارد. «گذشته داستانی را روایت می‌کند تا داستانِ دیگری را برای همیشه ناگفته باقی بگذارد. همه اتفاق‌ها در مسیری پیش می‌رود تا قصه‌ی اصلی آدمها ناگفته باقی بماند. قصه‌ای که با دقت در بافت روایت فیلم گنجانده شده. مثل معمایی بی‌پاسخ. همچو گذشته ای در ابهام.»1





و نهایتا اینجا پایان‌بندی بسیار امیدوارکننده‌تر از فیلم‌های قبلی و بخصوص جدایی است. که شاید از این نظر، کسانی را که با آن نوع دیدگاه که هیج روزنه‌ی امیدی را باقی نمی‌گذاشت مشکل داشتند، راضی‌تر کند. اینجا در نهایت شرایط چندان نگران‌کننده نیست. رابطه‌ی لوسی و مارین بهتر از قبل به‌نظر می‌رسد و لوسی را می‌بینیم که موقع رفتنِ احمد از پشت پنجره لبخند می‌زند. بچه‌ها هم با هم خوب‌اند (بر خلاف نگاه خشمگینِ سمیه به ترمه در پایانِ
جدایی) و دو تایی با هم با هلیکوپترِ لئا بازی می‌کنند. مارین تصمیم‌اش را گرفته و می‌خواهد گذشته را رها کند (دلیل دست دردش هم که مثل خیلی چیزهای دیگرِ فیلم مبهم است، برایش مهم نیست). سمیر به فواد نزدیک‌تر می‌شود و از او می‌پرسد زخمِ روی انگشتش برای چیست. شاید فقط احمد است که هنگام بازگشت بارش سنگین‌تر از قبل است و [به قول خودِ فرهادی در یکی از مصاحبه‌هایش] حالا می‌داند که این چهار سال غیبت‌اش چه به سر این خانواده آورده و تلخ‌تر از قبل بازمی‌گردد. با شال سفید آمده و با شالِ سیاه بازمی‌گردد. و آخر از همه سمیر که در آن راهروی پُر نور و خلوت (در مقابل راهروی گرفته و شلوغِ پایانیِ جدایی) برمی‌گردد تا تلاش آخرش برای بازگشت سلین را انجام دهد. در را می‌بندد، عطرش را می‌زند، قطره اشکی که از چشم سلین جاری می‌شود را نمی‌بیند و می‌ماند منتظر پاسخِ سلین. نمای پایانی اینجا، نمایی عاشقانه است. روی پس زمینه‌ی سفید دست‌های سلین و سمیر (در مقابل سیاه‌پوشیِ شخصیت‌ها در پایانِ جدایی)، تیتراژ پایانی را می‌بینیم. یک تیتراژِ نابِ فرهادی‌وارِ دیگر، که می‌توانیم تا پایانش به امید پاسخِ دست‌های سلین، خیره به تصویر باقی بمانیم.

--------------------------------------------------
1. از یادداشتِ "حامد صفایی" در صفحه‌ی فیسبوک‌اش.