ما حتی اگر تصمیم بگیریم که از گذشته‌مان رها شویم، گذشته را "رها" نمی‌کنیم و به سمت آینده برویم. ما از گذشته "فرار" به جلو می‌کنیم، ما از گذشته‌مان فرار به سمت آینده می‌کنیم. و هیچ انسانی نمی‌تواند خودش را از گذشته‌اش رها کند. چیزی که ما را پیر می‌کند گذرِ زمان نیست، سنگین و سنگین‌تر شدنِ گذشته‌ای‌ست که پشت سرمان است.

وقتی فیلمنامه را ژان-کلود کریر خواند، گفت می‌دانی که اصلا چیزی به اسمِ گذشته وجود ندارد؟ چیزی که ما به آن گذشته می‌گوییم خاطره‌ای‌ست که ما از آن چیزی که پیش از این رُخ داده با خودمان داریم و فرقش با گذشته این است که شما در خاطراتتان، گذشته را فیلتر می‌کنید، گذشته را سانسور می‌کنید به چیزی که دلتان می‌خواهد. یا تلخ‌ترش می‌کنید، یا اینکه اینقدر رنگ‌های زیبا بهش می‌دهید که حالتی نوستالژیک پیدا می‌کند. پس گذشته‌ای وجود ندارد!... به همین دلیل در خیلی چیزها راجع به گذشته می‌شود شک کرد. در تاریخ‌هایی که نوشته شده، توسط تاریخ‌نگارها، می‌توان شک کرد. چون که به همان اندازه که آینده مبهم است، گذشته هم مبهم است.

بشر دو آروزی بزرگ دارد. یکی اینکه بتواند آینده را ببیند، یکی اینکه بتواند برگردد و گذشته را تصویب کند. این دو آرزو، برای هر آدمی که فکر کنید، با هم هم‌وزن‌اند. به‌خاطر همین ما گاهی رجوع می‌کنیم به گذشته و این شهامت رو داریم که برگردیم به گذشته و این پذیرشِ واقعیت را در خودمون داریم، که گاهی عذرخواهی کنیم، چیزی که آدم‌ها توی این فیلم حداقل یک‌بار عذرخواهی می‌کنند. گاهی نه. از ترسِ گذشته به سمت جلو می‌رویم. فرار می‌کنیم.

***

زمان را نمی‌شود قطعه‌قطعه کرد. ما هر لحظه، همزمان که به گذشته فکر می‌کنیم، داریم به آینده هم فکر می‌کنیم. یعنی که این دوخیلی خط‌کشی شده و جدا شده نیست.

البته برای بچه‌ها اینگونه است. بچه‌ها آنقدر سنشان زیاد نیست که صاحب گذشته باشند و آنقدر عقلِ حساب‌گری پیدا نکرده‌اند که دوراندیشی کنند و برای آینده برنامه بچینند.

یچه‌ها واقعا در زمانِ حال زندگی می‌کنند. و به همین دلیل است که ما همیشه عاشق بچگی‌مان هستیم. چون تنها دوره‌ای از زندگی‌مان است که واقعا در زمان حال زندگی می کنیم و آینده و گذشته برایمان معنایی ندارد!...


"بخش‌هایی از صحبت‌های فرهادی در کنفرانس مطبوعاتیِ کَن"