زندگی پای / Life of Pi (آنگ لی) *

آنگ لی کارگردانیست که فیلمهای بسیار متفاوتی دارد. از کمدیهای اولیهش (مثل The Wedding Banquet و Eat Drink Man Woman، که برای هر دو هم نامزد اسکار بهترین فیلم خارجی زبان شد) تا درام جین آستینی عقل و احساس (یکی از بهترین اقتباسها از رمانهای جین آستین) تا درامِ رزمی ببر خیزان، اژدهای پنهان، اکشن علمی-تخیلیِ هالک و عاشقانهی نامتعارف کوهستان بروکبک. او علاقه دارد ژانرهای متفاوت را تجربه کند، و تقریبا هر بار هم بسیار موفق بوده است. بین کارگردانهای معاصر کمتر کارگردانی پیدا میشود که دو خرس طلای برلین (با The Wedding Banquet، و عقل و احساس) دو شیر طلای ونیز (با کوهستان بروکبک و شهوت، هوشیاری)، سه اسکار و بخصوص دو فیلم در سری فیلمهای کرایتریون (The Ice Storm و Ride with the Devil) داشته باشد. (میدانیم که کرایتریون در انتخابِ فیلم از بین فیلمهای معاصر با وسواس و سختگیری بیشتری عمل میکند). او اینقدر تجربهگر است و فیلمهای متفاوت میسازد که هر سری از فیلمهایش توجه عدهای را به خود جلب میکند. یک سری مورد پسند جشنوارههای اروپاییست، یک سری مورد توجه اسکار و جوایز آمریکایی، (یک سری هم مورد توجه هر دوی این گروهها) و فیلمهای مستقلش هم مورد توجه کمپانی کرایتریون.
اما زندگیِ پای (با تمامی توجهی که در فصل جوایز آمریکا به آن شد) فیلمی ضعیف و یک شکست برای آنگ لی محسوب میشود. داستان فیلم دربارهی یک نویسنده در کانادا است که به سراغ مردی به نام پای پاتال میرود. پای داستان زندگیاش را از دوران کودکی در هند و پدرش که صاحب باغ وحشی در آنجا بوده، و کنجکاوی و جستجویش در ادیان و مکاتب مختلف، تا سفرش همراه پدر و مادر و برادرش و همهی حیوانات باغ وحش بر کشتی، و طوفان و غرق شدن کشتی، و تنهاییِ پای در یک قایق، وسط اقیانوس، همراه با یک ببر بنگال برای او تعریف میکند.
مهمترین چیزی که به فیلم ضربه میزند، شعارزدگی و بیظرافتی در پرداخت و القای مفاهیم عرفانی و مذهبی است. در صحبتهای بین پای و نویسنده، پای مدام اشاره میکند که تو در پایان این داستان متوجه خواهی شد که چگونه باید به وجود خدا پِی ببری! در حالی که خود داستان، که نشان میدهد پای به دنبال همهی ادیان و مکاتب رفت و پاسخی نگرفت، ولی در تنهایی و خلوتش در اقیانوس توانست به درکی از هستی و وجود خدا برسد، گویای همه چیز بود و نیازی به این "شیرفهم" کردن مخاطب نداشت. بدترین قسمتِ این شیرفهم کردن و دستِ کم گرفتن شعور مخاطب پایان فیلم است، وقتی که پای داستان را طوری دیگر (بدون حضور حیوانات و با حضور مادر و آشپز و ...) تعریف میکند، و ما خودمان بهراحتی میفهمیم که مادر همان میمون، آشپز همان کفتار و ملوان گور خر و نهایتا پای همان ببر بنگال در داستانی که دیدیم بود، اما فیلم در نهایتِ بیظرافتی دیالوگی برای نویسنده میگذارد که همهی اینها را دوباره توضیح دهد تا مبادا ما متوجه وجه نمادین فیلم نشویم! بعد هم پای میگوید که هیچکس نمیتواند بگوید که کدام این داستانها حقیقت بود و کدام یکی دروغ، تا این انتخاب اسم پای (همان عددِ "پی" معروف) که بهشکلی نمادین (و لوس و توی ذوق زننده) به مجهول بودن این شخصیت و داستان و عقایدش اشاره میکند هم بیاشاره نماند و مخاطبِ کُندذهن کاملا متوجه همه چیز بشود. بگذریم که ماجرای انتخابِ این اسم هم در فیلم بهشکلی مسخره (ولو اینکه بخواهیم آن را به وجه فانتزیِ فیلم ربط بدهیم) به نمایش در میآید. همینطور آن جزیرهی اسرارآمیز میان راه که باز پای میگوید شبها هر چه را که داده بود از ساکنانش میگرفت، که باز هم با بیظرافتی اشارهای به زندگی و فلسفهی هستی دارد، و صحنههایی که پای را در حال مطالعهی داستایوفسکی و آلبر کامو نشان میدهد.
شاید تمامیِ این ایرادها بیش از آنکه به کارگردانی برگردد به فیلمنامه مربوط شود، ولی آنگ لی هم در کارگردانی انگار همهی تمرکزش را بر صحنههای اقیانوس و سهبعدی ساختن فیلم گذاشته و صحنههای دیگرِ فیلم (صحبتهای نویسنده و پای و قسمتهای زیادی از کودکیِ پای) بسیار سردستی ساخته شدهاند. یکی از بدترین صحنهها، صحنهی گفتگوی پای با پدر و مادرش سر میز غذاست که علاوه بر همهی دیالوگهای شعارزده و مسخره دربارهی علم و دین و زندگی، بازیهای بازیگران هم بسیار بد و مصنوعی است. تقطیع نماها و زاویههای دوربین هم در این صحنه و هم در صحبتهای پای و نویسنده و گشت و گذارشان در شهر (اصلا چرا از خانه بیرون رفتند؟ که فقط تنوعی در فضا بهوجود بیاید و از فضای خانه خسته نشویم؟!) بیشباهت به سریالهای تلویزیونی نیست. صحنههای پایانی و ورود خانواده و زن و بچهی پای (برای اینکه ببینیم که این مرد با وجود همهی سختیها لابُد بهخاطر ایمانی که داشته، حالا چه زندگیِ خوب و خوشی دارد!) هم که دیگر اینقدر بد است که مثل تیر خلاص میماند.
زندگیِ پای که متاسفانه حالا بهعنوان فیلمِ برندهی اسکار بهترین کارگردانی شناخته میشود، یکی از بدترین فیلمهای سال (و نه حتی فیلمی متوسط) است و اگر همان چند صحنهی زیبا و تاثیرگذار (مثل صحنهای که ببر در آب افتاده است و ملتمسانه به پای نگاه میکند) و موسیقیِ بسیار خوبش را نداشت، همین یک ستاره هم برایش زیاد بود و بهراحتی صفر میگرفت. بیچاره میشائیل هانهکه که در مراسم اسکار از روی رودربایستی مجبور شده بود بایستد و برای آنگ لی که جایزهی بهترین کارگردانی را میبرد دست بزند!