بعد از اينکه کشتمشون، اسلحه رو انداختم تو [رودخونه‌ي] «تِيمز»... دستامو تو دستشويي «برگرکينگ» شستم، رفتم خونه و منتظر دستورات شدم. کمي بعد، دستورات رسيد. "گورتونو از لندن گم کنيد، احمقاي کثافت. بريد «بروژ»." من اصلا نمي‌دونستم بروژ ديگه کدوم گوريه... تو بلژيکه.

اين اولين جملاتي‌ست که با شروع فيلم مي‌شنويم. روي تصاويري غريب و رويايي از مجسمه‌هاي سنگي، کوچه‌ها و پل‌هاي سنگ‌فرش، برجي نوراني درشب... اينجا بروژ است. شهري قديمي و باستاني... شبيه افسانه‌هاي جن و پري.
رِي (مردي که صدايش را در نريشن اول فيلم مي‌شنويم) و کِن دو آدمکش‌اند که به بروژ تبعيد شده‌اند. کِن آدم‌کشي سابقه‌دار است و به تازگي ري را وارد اين کار کرده. اما ري در همان ماموريت اول کار را خراب کرده. براي کشتن کشيشي به کليسا رفته، اما در اين بين پسربچه‌ي بي‌گناهي را هم به قتل رسانده. به همين دليل است که هري (رئيسشان) آنها را به بروژ فرستاده... در انتظار مرگ...
در بروژ ويژگي‌هاي برجسته فراواني دارد. از مهمترين ويژگي‌هاي فيلم مي‌توان به لحن آن اشاره کرد. لحن فيلم مدام بين کمدي، جنايي و ماورايي در نوسان است:
1. کمدي: ديالوگ‌ها و موقعيت‌ها در خيلي جاها حالت کمدي و هجو پيدا مي‌کند. هري (به عنوان رئيس آدم‌کش‌ها) نمونه‌ي کامل اين هجو است. صحنه‌اي که براي صدور دستور قتل ري، به کن زنگ مي‌زند از اين نظر مثال‌زدني‌ است. وقتي کن به او ‌مي‌گويد "ديشب رفته بوديم شام بخوريم" فوري مي‌پرسد "شام چي خوردين؟" و ول‌کن هم نيست. مي‌خواهد ببيند مزه‌ي غذا هم چطور بوده! کدام رئيس آدم‌کشي است که از اين سوال‌ها بکند؟! يا فقط براي اينکه ري روزهاي آخر عمرش را خوب بگذارند آنها را به بروژ فرستاده و مي‌خواهد حتما مطمئن شود که ري ازآنجا خوشش آمده! يا صحبت‌هاي ظاهرا بي‌ربط فيلم، مثل گفتگوي کن با مردي که اسلحه براي او آماده کرده درباره لغت "آلاچيق" که در آن موقعيت کاملا بي‌ربط به نظر مي‌رسد!

2. جنايي: فيلم برخلاف صحنه‌هاي کمدي و هجوگونه، در بسياري جاها آنچنان پرخشونت و تکان‌دهنده مي‌شود که آدم را ميخکوب مي‌کند. صحنه‌ي خودکشي کن ار بالاي برج يا صحنه‌‌ي فلاش‌بکي که ري قتل آن کشيش و پسربچه را به خاطر مي‌آورد بسيار تاثيرگذار از آب درآمده‌اند. و همان سه جمله‌ي کوتاهي که آن پسربچه معصوم روي تکه کاغذي نوشته بود و براي طلب‌بخشش برايشان به کليسا آمده بود، کافي است که ما را تا عمق عذاب‌ وجداني که ري را به مرز خودکشي مي‌رساند ببرد.

3. متافيزيکي: عجيب‌ترين ويژگي فيلم که به آن وجهي جادويي و شاعرانه بخشيده همين است. شروع فيلم، با آن موسيقي شگفت‌انگيز و آن تصاوير رويايي از بروژ براي اولين‌بار اين حس شاعرانه را در آدم بوجود مي‌آورد. ولي با جلو رفتن فيلم است که تازه حس مي‌کنيم اينجا چيزي غيرطبيعي ‌است. از همه مهمتر آن نقاشي‌اي است که ري و کن در موزه مي‌بينند. در حالي که ري به همه‌چيز اين شهر غر مي‌زند و ايراد مي‌گيرد، اين تنها چيزي است که ظاهرا از آن خوشش آمده. نقاشي‌‌اي به اسم «آخرين داوري» که بنا به گفته‌ي کن "برزخ" را به تصوير مي‌کشد. اين رمز ورود به وجه ديگري از فيلم است. بروژ همان برزخ است و ري (مردي گناهکار که عذاب وجدان رهايش نمي‌کند) به دستور کسي همچون خدا (هري) به اينجا آمده و منتظر داوري و مرگ است. و شايد بخاطر همين است که ري اينقدر از بودن در اينجا در عذاب است. و اين کن است که همچون يک ناجي (شايد عيسي‌وار)، اميدوار به از بين نرفتن انسانيت، مي‌خواهد ري را نجات دهد و در اين راه خود را قرباني مي‌کند. شايد براي همين است که در اين شهر انگار همه شخصيت‌هاي داستان در کنار هم در يک‌جا قرار دارند و مدام به طرزي غيرعادي از کنار هم عبور مي‌کنند. به لحاظ منطق واقعيت اين مي‌تواند به خاطر کوچک بودن اين شهر باشد ولي در عين حال اين نکته مهمي در وجه ماورايي و متافيزيکي فيلم است . مرد کوتوله مدام سروکله‌اش همه‌جا پيدا مي‌شود. پسر يک چشم هم درست در لحظه ورود کن و هري به برج از آنجا رد مي‌شود و آنها را مي‌بيند. انگار تقدير اين آدم‌ها به هم گره خورده و آنها همچون اسيراني در اين برزخ مدام دور هم مي‌چرخند.
نهايتا اين صحنه‌ي پاياني فيلم است که همه‌چيز را مشخص مي‌کند. ري در حال فرار از هري، زخمي به محل فيلمبرداري آن گروه فيلمسازي مي‌رسد. همه‌ي بازيگران با ماسک‌ها و گريم‌هاي عجيبشان آنجا هستند. يکي با ماسک موش، يکي با ماسک پرنده... و اينجا به طرز غريبي شبيه همان نقاشي است... "آخرين داوري"... و اين ري است که زمان آخرين داوري برايش فرا رسيده... و همانجاست که، درست قبل از مردن، با ديدن مرد کوتوله فکر مي‌کند پسر بچه‌اي را که کشته روبرويش مي‌بيند... همچون تجسم گناهی که مرتکب شده...



ظرافت فيلم در آن است که تمامي اين لحن‌هاي مختلف را به وحدت مي‌رساند و بيننده به ‌هيچ‌وجه احساس گسستگي نمي‌کند. حتي وقتي اين لحن‌ها را در بعضي صحنه‌ها درهم مي‌آميزد. مثلا در همان صحنه‌ي افتتاحيه فيلم که در حال شنيدن نريشن با آن حالت شاعرانه‌ي تصاوير و موسيقي هستيم، ناگهان راوي مي‌گويد: "بروژ ديگه کدوم گوريه؟!" اين جمله مشخصا با حالت شاعرانه فضا منافات دارد، ولي همانطور که گفتم بيننده حس گسستگي نمي‌کند. همينطور ارجاعات فيلم هم (که در کنار همين چندلحنه بودن فيلم از مشخصات يک اثر پست‌مدرن است) جالب توجه است. مثل ارجاع به نشاني از شر اورسن ولز (که ار تلويزيون هتل پخش مي‌شود) يا صحنه‌اي در اوايل فيلم که کن از بالاي برج دستش را با حالت اسلحه به سمت پايين و به سمت ري نشانه مي‌رود که علاوه بر اينکه پيش‌بيني دستور قتل ري است، ارجاع به صحنه‌اي مشابه از راننده تاکسي اسکورسيزي هم هست.

همچنين مي‎‌توان به ظرافت‌هاي فيلمنامه‌ هم اشاره کرد. به طور مثال چه کسي فکر مي‌کرد که حضور آن خانواده‌ي چاق آمريکايي که به شکلي فرعي در صحنه‌هاي اول فيلم حضور دارند، در نهايت به يکي از مهمترين عوامل در وقوع حوادث پاياني در بالاي برج شود؟ که اگر برج بدليل مردن آنها بسته نبود مسير داستان به سمت ديگري پيش مي‌رفت. يا مثلا پي‌نوشت ريزي که صاحب هتل، مري، در انتهاي پيغام هري نوشته و مشخص است که چقدر بهش برخورده است که هري او را ريسپشن هتل خطاب کرده. و اين حس مالکيت و همينطورخشمش نسبت به هري در صحنه‌هاي پاياني منجر به مقاومت او در برابر هري و منع او براي رفتن به طبقه بالا مي‌شود. يا شخصيت‌هاي فرعي بسيار جذاب. مثل مامور سمج و بامزه‌ي برج و مردي که اسلحه ردوبدل مي‌کند. همينطور اشاره‌ي فيلم به مليت‌هاي مختلف و اختلافات بين نژادها و مليت‌ها جالب است. انگار همه اينجا با مليت‌هايشان شناخته مي‌شوند. پليس در قطار به ري مي‌گويد: "ايرلندي هستي؟ تو کاناداييه رو زدي؟" يا گفتگوي بين ري و کوتوله درباره جنگ و صحبت درباره‌ي ويتنامي‌ها، پاکستاني‌ها و ... .


در بروژ، به عنوان اولين ساخته مارتين‌مک‌دانا، به‌راستي يکي از بهترين فيلم‌اول‌هايي است که در تاريخ ساخته شده است. بازي‌ها فوق‌العاده و يکدست است و فضاسازي مسحورکننده‌ي شهر بروژ هر بيننده‌اي را غرق در خود مي‌کند. فيلمي غافلگيرکننده و شگفت‌انگيز درباره‌ي مردي اسير عذاب وجدان، گرفتار در برزخ... در بروژ...

لحظات پاياني فيلم برف مي‌بارد... ري را که با برانکارد مي‌برند، دوباره همه‌ي آدم‌ها آنجا‌اند و انگار او را در حال رفتن بدرقه ‌ميکنند... رفتن به کجا؟ به سوي مرگ؟ صداي ري را دوباره روي آن موسيقي جادويي ‌مي‌شنويم:

 يه جايي تو لندن يه درخت کريسمس هست، با يه عالمه کادو زيرش که هيچ‌وقت باز نمي‌شند. و من فکرکردم، "اگه زنده موندم، به اون خونه مي‌رم، از مادر معذرت‌خواهي مي‌کنم، و هر مجازاتي که برام در نظر بگيره رو مي‌پذيرم." زندان يا مرگ، اصلا مهم نيست. چون حداقل تو زندان، يا حداقل در مرگ، ديگه تو بروژ لعنتي نيستي. اما يهو، مثل يه جرقه تو ذهنم، فهميدم "لعنتي، شايد جهنم همين باشه. اينکه بقيه‌ي زمان پس از مرگ تو بروژ بگذره!" و واقعا واقعا دلم نمي‌خواست که بميرم... واقعا دلم نمي‌خواست بميرم...